تکرار   

                                       یا حی و یا قیوم

  روزها از پس هم میگذرند و تاریخ تکرار مکررات. تمام زندگی همینه: تکرار و تکرار و ...

خیلی وقته حس نوشتن نبود ولی امروز دلم برای نوشتن تنگ شده.

خدایا شکرت, خیلی بزرگی خیلی.

فرق اروپا یی ها با ما فقط توی فهم و شعورشون هستش.تازه دارم میفهمم چرا به اونا میگن جهان اول و به ما, به ما اصلا چیزی نمیگن.

کمتر از یک ماه دیگه (نیمه شعبان) میرم سر خونه زندگی خودم,حس عجیب و دوست داشتنی ولی با کلی اضطراب...

برام دعا کنید.

 

لینک
چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸۸ - blind owl

   دل تنگی ها   

                                       يا نور و يا قدوس

سالها از پس هم ميگذرند،مثل ديروز و سالهای ديگر،و امروز اولين روز از سال جديد به دنيا آمدنم است،کاش سال ديگر خشنود از هبوط خودم به اين دنيا باشم و زمان تبريک گفتن ديگران احساس ناراحتی نکنم... 

بالاخره بعد از ۳ ماه کار کردن به صورت شبانه روزی از پا در اومدم و الان در حال استراحت ميباشم...

دلم برای اينجا و تمام دوستانم تنگ شده بود اما خب برای پرداخت قسط های مختلف کار بايد کرد حتی اگه فروش عروسک های ولنتاين باشه و يا حتی اگه مجبور باشی از ماشين بيای پايين و داد بزنی:عباس آباد،فاطمی...

زندگی های اين روزگار هم اينجوری شده،آقا گفت اون خانومه منه و اون خانم گفت حيف که داداشم اينجا بود مگه نه بيشتر با هم آشنا ميشديم،خلاصه ما نفهميديم که اونا زن و شوهر بودن يا خواهر برادر تا چند روز پيش که خبر رسيد زن و شوهر بودن،کاش اين دنيای کثيف زودتر خراب بشه...

چقدر لذت بخشه عروسيه نزديک ترين دوست آدم،و اينکه بفهمی مستی و مست کردن همش تلقينه چون همه به من ميگفتن اگه باز هم ميخوری هست در صورتی که من اصلا لب به اين چيزا نميزنم اما کسی باور نداشت که من نخوردم...

اين برف هم باعث شد پروازها تا حدودی طبق برنامه انجام نشه،ولی کنسل شدن پروازها به خاطر اين نبود که اينجا ايرانه،خدايی هوا برای پرواز خوب نبود

لینک
پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦ - blind owl

   الا بذکر الله تطمئن القلوب   

                                يا من لا يغفر الذنب الا هــــــــــو

روزهای خوب و جالبی در حال گذر هستن و خدا رو به خاطر اين همه لطف و مهربانی نميدونم چگونه سپاس گذاری کنم،کاش که فقط ببخشه...

وقتی باران رحمتش شروع به بارش ميکنه از هيچ کسی دريغ نميکنه حتی از من...

اما در مورد ذکر نامش،گفتن و ذکر کردن نامش آدم رو به رقص ميکشونه،مثل ماری که با صدای نی به رقص در مياد،و صدای نی،بيهوده نيست که مولانا ميگه بشنو از نی چون حکايت ميکند ...

آرامشی هم که ما به دنبالش هستيم همونجاست ...

سبحان الله

-----------------------

کاری سخت تر از امانت داری نيست،اونم وقتی قرار باشه امين حرف ديگران باشی،حرفی که به خود آدم بر ميگرده،و بدتر اينکه اين حرف ها رو تمام وجودت بخواد داد بزنه و به يسری آدما بگه تا خالی بشه،اما حيف که بايد نگهشون داشت...

جالب تر اينکه تو بدونی و حرفی نزنی و ديگران به گمان اينکه نميدونی نقش های خودشون را بازی کنن و به گمونشون تو آدم نفهمی هستی،اونجاست که از خنده اشک ميريزی ...

خدا زبان و گوش پير مردی را گرفته بود تا اسرار کسی رو فاش نکنه،اما اون کاری نداشت جز فاش کردن و به قولی فال گرفتن،اما برای من زياد هم بد نشد چون منو مادرم مونده بوديم چجوری به بابام يه قضيه رو بگيم،طرف که همون پير مرد باشه به بابام گفت و کلی سفارش به اون کرد که هوای منو داشته باشه و کمکم کنه،

پس شما هم دعا يادتون نره که بدجوری محتاجم

 

لینک
چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦ - blind owl

   خدايا مردگی برايم کافی نيست؟؟؟   

                                         به نام تو ای تنها

در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد...

خدايا يعنی قبل از اينکه چشمهام بسته بشن و نيرويی برای نفس کشيدن نمونده باشه تصميم به تجزيه کردن من گرفتی؟؟؟قبول دارم گناهکارم ولی تو که ميدونی من ضعيفم...

روزها خوابم و شبها بيدار،همه چيز وارونه شده،ولی آدمها،آدمها هر روز بيشتر از روز قبل مثل خوره روح و وجود منو ميخورن،خدايا خستگيهامو از من بگير،خستگيهام به نفسهای من بر ميگرده،بگير از من...

بوف کور صادق هدايت رو برای چندمين بار شروع کردم به خوندنش،حس ميکنم زندگی خودم رو نوشتم...

 

 

لینک
یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦ - blind owl

   روزگار   

    يا ذوالجلال و الاکرام

   هر کی در و نيست ازين عشق رنگ

                          نزد خدا نيست بجز چوب و سنگ

-------------

صدای استاد بعد از چند وقت به من انرژی داد تا همزمان با شروع ماه مهمانی خدا سعی کنم خودم رو از اول آغاز کنم و الان حس خوبی دارم

خدايا شکــــــــــــــــــــر

شنيدم که ميگن اگه برای رضای خدا چهل روز گناهی رو انجام ندی يا کار خوب و نيکی انجام بدی هر خواسته ای داشته باشی خدا برآورده ميکنه،ده روز گذشته،کاش سی روز ديگه هم همينجوری،اصلا کاش بتونم هميشه اينجوری بمونم.

------------

بالاخره طلبيد و من هم شيراز رو ديدم،شاهچراغ و حافظيه،ولی من که به فال حافظ اعتقاد ندارم نميدونم چرا اونجا فالم درست در اومد

------------

تنهايی چه زيباست ولی درد آور...

اما در تنهايی کسی هست به اندازه ی تمام دنيا دوست داشتنی و ارزشمند،خودمان،کسی که کمتر به فکرش هستيم و کمتر از او شناخت داريم...

لینک
دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦ - blind owl

   چشم ها دروغ گو نيستن،بايد زبانشون رو بلد بود   

                                      به نام تو ای مهربان

                   ای که در تمام تنهايی هايم کنارم هستی،درياب مرا

بميريد،بميريد،درين عشق بميريد

                   درين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

بميريد،بميريد وزين مرگ مترسيد

                    کزين خاک براييد،سماوات بگيريد

بميريد بميريد وزين نفس ببريد

                     که اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد

يکی تيشه بگيريد پی حفره زندان

                      چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد

--------------------------------------

اين روزها دلم فرياد ميخواد...

و چشمانم جای اشک خون...

--------------------------------------

کاش وقتی حرف ميزدم به چشمام نگاه ميکردی تا بفهمی...

لینک
جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ - blind owl

   کاش نابينا و ناشنوا بودم   

                              يا شافی من استشفاه

خودم ميدونم که بيمارم،اما اين بيماری همينجوری توی ذهن من نيومده،اين رو تمام اون آدمای عوضی و کثافت ذره ذره توی ذهن من جا دادن،و من حالا اينجوری شدم...

من دنبال راه حل بهتری ميگردم مگر نه که تا حالا اينقدر داغون نشده بودم،نميخوام اون چيزايی که برای پاک نگه داشتنشون تلاش کردم رو از دست بدم،اگه اون چيزا نبود تا حالا صد بار مثل اون آدماي کثافت شده بودم و با خيال راحت زندگی ميکردم و ديگه هيچ نگاه پليد و شهوت آميز به مغزم فشار نمياوورد

من احساساتم رو دوست دارم،من غيرتم رو دوست دارم...اما داشتن اين چيزا من رو هر روز داغون تر از روز قبل ميکنه.

ميدونی چه چيزايی اون خنده ها رو از من گرفته؟چهره ی آدما،ميترسم ازشون،همشون برای من عذاب آور شدن،اصلا توی صورتشون انسانيت نميبينم،همشون گرگ شدن،از چشاشون کثافت ميباره،حتی از صد متری اونا هم که رد ميشم،حتی اگه نبينمشون،انرژی ميفرستن،انرژی ای که مثل يه مشت محکم ميخوره توی صورتم.اونوقت تو از من ميخوای که لبخند به لب داشته باشم؟؟؟

من حتی نميخوام ديگه خودم رو هم توی آيينه ببينم،چون منم عوض يا شايدم عوضی شدم...

ميدونی چرا مثل جغد شدم؟چون وقتی از خواب بيدار ميشم خسته تر هستم،پس دليلی نيست که بخوابم،چون توی خواب ديگه رويای قشنگی نميبينم ،تمام خوابم شده کابوس...

تو دنبال شادی ميگردی ولی برات متاسفم که من جز گريه چيزی ندارم برای تقديم کردن...

حرف زياده ولی...

کاش نابينا و ناشنوا بودم شايد اونا رو خوب تصور ميکردم.

پ ن: منظورم همه آدما نيستن بلکه بيشتر اونا هستن

 

لینک
دوشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٦ - blind owl

   لحظه ها   

                                 يا حی

زندگی لحظه ای می گذرد و لحظه ای تمام ميشود،لحظه ها را دريابيم...

شايد نفسی که فرو رود ديگر بيرون نرود،نفسها را بشماريم...

 

لینک
یکشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٦ - blind owl

   خستگـــــــــــيهـــــــــا   

                             به نام تو ای خدای صبور

اومدم بگم که خستگی امانم رو بريده و ديگه صبری برای تحمل آدما ندارم،کاش آدم خوبی پيدا ميشد تا من ادامه ی زندگيم رو به اون ميبخشيدم و ميخوابيدم،خوابی عميق و ابدی ...

يه بار تجربشو داشتم،يه شب تاريک و ظلمانی که با بچه ها رفته بودم بهشت زهرا به خاطر کل کل کردن رفتم و توی يکی از اون قبرايی که هنوز خالی از سکنه بود دراز کشيدم،اولش ترس تمام وجودم رو گرفته بود ولی،ولی وقتی کامل دراز کشيدم انگار که باری رو از دوشم برداشته باشن احساس راحتی و آزادی کردم،لذتی داشت که هيچ جايی نميشه پيداش کرد...

با تو هستم،با تويی که رفتی و عظمت خانه ی خدا رو ديدی،با تويی که مسجد نبی اشک رو توی چشات روان کرد،با تويی که کلی نماز خوندی و دعا کردی،آره با خود تو، آدم بـــــــــــــــــاش ای حيوان دوپا...

اين حرفا و حرفای ديگه ای که دوست ندارم اينجا بگم برميگرده به يک هفته پرواز،از کرمان و يزد گرفته تا ساری و رشت و حتی اهواز،پروازايی که برای انجام مناسک حج انجام ميشد،اما چه بد که آدم توی يه هفته ۴ بار بره مدينه ولی نتونه بره زيارت

خسته ام،خسته ام،خسته

از تمام اونايی که تنها تفاوتشون با حيوانات اينه که ميتونن به زبان آدما حرف بزنن و روی ۲پا راه ميرن...

خدايا منو ببخش که اينجوری ميگم در مورد بيشتر آدمايی که آفريدی،پس منو بگير از من تا ديگه از اونا بد نگم که بد جوری خسته ام...

حالا تمام اينا يه طرف،اينکه بعد از يه هفته خستگی و دوری برگردی خانه و قرار باشه با اين حال بد، بين ۲نفر آشتی برقرار کنی از همه بدتر،اينقدر حرف زدن سخت بود که وقتی حرفام تموم شد احساس کردم تمام بدنم ضعف داره و از حرف زدن هم خسته شدم،آخه فقط يه کلمه،فقط يه کلمه اشتباه گفتن ميتونست اوضاع رو از اين هم بدتر کنه،انگار همزمان با حرف زدن داشتم شطرنج هم بازی ميکردم،چون مخم هم احساس خستگی کرد...

خدايا حس ميکنم دارم جايی راه ميرم که کلی روغن ريختن و هرچی تلاش ميکنم به هيچ سمتی نميتونم پيش برم،حتی اگه برم باز ليز ميخورم و برميگردم سر جای اولم،کمـــــــــــــــــکم کن ای خــــــــدای صبور

 

لینک
یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - blind owl

   روزها و خاطرات   

                                        يا هو

بازم سلام،بالاخره يه کم وقت پيدا کردم بيام اينجا بنويسم،اعتياد هم بد چيزيه

اين چند وقته جاتون خالی حسابی از نظر کاری سرم شلوغ شده و کلی چيزای جالب و عجيب غريب ديدم:

هيچ چيزی دردآور تر از اين نيست که ۳ ساعت توی فرودگاه مدينه باشی و نتونی بری زيارت،اما زيارت مسجدالنبی از بالا صفايی داشت.وقتی داشتيم از جده برميگشتيم دلم برای خدا سوخت،آخه آدمايی که از حج برميگشتن خيلی برای من جالب بودن،تا اونجايی که يکی از اونا به زور پير مرد و پير زنی که اشتباهی سر جای اون نشسته بودن رو از جاشون بلند کرد  خب بالاخره هرچی باشه حجرالاسود بوسيده و با خدا عهد بسته...

کعبه يک سنگ نشان است که گم نشود

                                حاجی احرام دگر بند ببين يار کجاست

مورد دومی هم دلم برای پيامبر سوخت و تازه فهميدم که معجزه ی پيامبر از همه معجزات بالاتر بوده(آدم کردن اعراب وحشی)،از تهران به مشهد يه تعداد مسافر عرب داشتيم،فکرشو کن که اينا الان اينجوری وحشی و بی فرهنگ هستن پس ۱۴۰۰ سال پيش پيامبر چقدر زجر کشيده تا بتونه اينا رو آدم کنه...

از مشهد به دمشق هم مشخص شد که ايران هيچگونه کمکی به لبنان نميکنه حتی از نظر تربيت نيروهای نظامی لبنان

اين يکی دو روزه هم که توی کرمان مسابقات کشوری زيبايی اندام هستش،خيلی جالب بود که يکيشون از گرما داشت آتيش ميگرفت اما آب نميخورد،آخه به قول خودش ۳ روز بود که آب نخورده بود که برا مسابقه آماده بشه،خب اينا هم برای خودشون عالمی دارن...

حالا از سوتی خودم براتون بگم که يه ليوان آب رو يه نفر ريختم،اونم نه آب يخ بلکه آب جوش و حالا اين هفته ميخوام برم شرکت طرف تا اگه بشه با هم يه همکاريه کوچيکی داشته باشيم،آخه ايشون از اعتماد به نفس من خوشش اومده و يه جورايی با هم رفيق شديم

يه سوتيه ديگه هم اينکه موقع انجام demo يا همون نمايش دربهای اضطراری و غيره همکار محترم يه لحظه حواسش پرت ميشه و وسط خوندن، دکمه ای که برای پخش صدا توی کابين هست رو فراموش ميکنه محکم نگه داره،بنابر اين ما به صورت پانتوميم اين کار رو انجام داديم و مسافرين محترم هم از خنده روده بر شدنو من باز هم به اعتماد به نفس خودم ايمان آوردم که از خنده مردم ولی به زور خودم رو نگه داشتم و جوری وانمود کردم که اصلا اتفاقی نيفتاده...

ديدن يه دوست قديمی بعد از ۲ سال مروری بود به خاطراتی که هيچ وقت از ياد نميره مگر زمانی که نفس کشيدن از ياد بره...

و در کل الحمد لله

روز پدر مبارک، اگر در قيد حيات هستن اميد که سايه ی ايشان مستدام باشه و اگر به رحمت ايزدی رفتن اميد که درجه ايشان متعالی باشه. يــــــــا علـــــــــــــي

 

 

لینک
جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - blind owl